557

رها کن مدارا نکن و هیچی نگو

  • نیلوفر
  • شنبه ۱۳ مهر ۰۴

556

تپش قلب دارم 

از استرسه

وقتی ب خونست حالم خوبه وقتی بغلم میکنه که عالی ام 

بقیه اش که تنهام افتضاحم

امروز به خودم زور گفتم که خونه رو مرتب کنم 

الان یه جاروکشی و و تمیز کردن کمد خیاطی مونده که تا اخر هفته ی بعد انجام میدم

امروز برای خودم جایزه از رستوران مورد علاقم سفارش دادم

الان تنها چیزی که میخوام اینه درسم رو تا اونجا که دلم میخواد بخونم

زبان ایتالیایی و المانیم تا اخر سال بعد عالی بشه و نینی🥲

 

  • نیلوفر
  • پنجشنبه ۴ مهر ۰۴

555

با برادر ب سه ساعت تلفنی حرف زدم و تمام ناراحتیهامو گفتم 

باورم نمیشه با همچین خانواده ای وصلت کردم !

چطور ب مثل اونها نیست ؟

به نظرم همشون باید برن کلاس اول و ار همون مقطع مهارت زندگی و آداب معاشرت یاد بگیرن

واقعا چطور گذاشتم این آدمها بهترین روزها و خدفهای زندگیمو نابود کنن؟

  • نیلوفر
  • جمعه ۲۹ شهریور ۰۴

۵۵۴

الان داشتم با مارگارت حرف میزدم گفتم از اینکه دستام دارن تلف میشن ناراحتم اما دیگه پذیرفتمش!

اره واقعا پذیرفتمش 

وقتی بالای برگه های درسیم تاریخ میزنم خودم خجالت میکشم از سال 99 من می‌خوام ادامه تحصیل بدم حتی اون  یه بار که سر جلسه رفتم رتبم صد شد اما هر بار برای دستام برای تلف نشدنشون ولش کردم اما چی شد؟ کلا همش تلف شد !

الان این ایستایی رو پذیرفتم 

در نوع خودش جالبه

  • نیلوفر
  • جمعه ۲۹ شهریور ۰۴

553

تولد مامان بود  58 سالش شد 

امروز دوبار بهش زنگ زدم خوشحال بود 

ماه پیش برای تولد بابا رفتیم خونه ی پدری کباب زدیم و در مخیله ی خودم اینطور داستان چیدم که در خونه ی ما به روی کسی باز نمیشه اگه اینکارو کنیم مامان بابا خوشحال میشن اما مامان زیاد خوشش نیومد فکر کنم شونصد بار گفت غذا دیگه کادو شده منم واسه بابا غذا درست میکنم پس کادوئه

واسه تولد مامان یه مبلغی زدم به کارتش دیگه کادو و رفت و امد و پیکنیک نه!

قبول میکنم که من پدر و مادر ندارم 

این یه خوبی و بدی داره 

اسایش دارم دیگه مامان مثل مته مغزمو نمیشکافه و چون توقعی ندارم اوضاع برام بهتره

لما بدیش

دویاره دارم خودمو نادیده میگیرم 

من نیاز دارم من نیاز دارم به اینکه یه دری باشه بریم اونجا و من و حضورمو بخواد

اینکه یک نفر نیاز منو بفهمه من هم نیاز اونو بفهمم و دوتایی یه بردار برآیند از نتیجه ی رفع نیازمون بگیریم نه اینکه من همیشه انقدر خودمو تطابق بدم

 

مکالمات روزمره منو مامان و بابام در روز اینطوریه

ناهار خوردی ب هست ب نیست برق داری بیرون رفتی نرفتی خداحافظ

ما اینیم؟

کاش میشد برگردم به ده سالگیم و از اول یه جور دیگه میشد

الان دیره خیلی دیر

  • نیلوفر
  • سه شنبه ۵ شهریور ۰۴

۵۵۲

الان دو روزه که قرصهامو شروع کردم ، هم میترسم هم خوشحالم 

خوشحالم چون این مسیر درستیه که میخوام درونش باشم ناراحتم چون مسیرهای قبلی انقدر پر غلط بودند که حد نداره

امروز گریه کردم برای بچه ای که هنوز ایجاد نشده 

گریه کردم برای اینکه هرچیزی که خواستم با دل شکستن و به زور و بلا ساخته شده

من برای هرچیزی قد یه اقیانوس تلاش کردم تا داشته باشمش 

اخه چرا؟

  • نیلوفر
  • دوشنبه ۴ شهریور ۰۴

551

این چند روز توهم زده بودم که باردارم که امروز مطمئن شدم نیستم

دیشب داشتم فکر میکردم اگه باشم چه اتفاقی میفته مطمئن بودم از ب جدا میشم

من یه برنامه ریزی کوفتی برای زندگیم کردم

در سی و دو سالگی

اونچیزی که من می‌خوام باید بشه و همه باید با برنامه ریزی من خودشون رو تطبیق بدن🤷🏻‍♀️

  • نیلوفر
  • پنجشنبه ۳۱ مرداد ۰۴

550

قبلتر ها یه کاری کرده بودم 

هر روز یک فیلم میدیدم و میومدم اینجا مینوشتم یادم نمیاد چه موقعیتی بود سال اولی بود که اون خونه بودیم یا سال دوم 

اما میخواستم یک چیزی رو تموم کنم فقط یک چیز 

اولین فیلمی که دیده بودم جولی و جولیا بود که جولی هم تصمیم گزفته یود یک سال هر روز یک غذا درست کنه و منم به تقلیدش یک سال هر روز یه فیلم دیدم

خب هر شرایطی که توش بودم اونموقع درست نشد که حالا اینجام

امروز سه نا فیلم دیدم 

Zootopia 

Wild robot

Break up

 

  • نیلوفر
  • پنجشنبه ۳۱ مرداد ۰۴

548

من به پونزده سالگیم برگشتم دوس دارم کارتون ببینم کتابهای نشر پرتقال بخونم درس بخونم و کنکور بدم 

این بده یا خوب؟ سرکوبش کنم یا پرو بالش بدم ؟

  • نیلوفر
  • يكشنبه ۲۰ مرداد ۰۴

547

انجماد زمان ​​​​​​

گوی های برفی رو دیدین؟ وقتی تکونشون میدیم داخل برف های داخل بارش خونه ای با چراغهای روشن سرپاست زندگی همیشه همون شکلی داخل یک زمستان دراز منجمد شده.خونه ی مادری هم برام همون شکله . بعد از ازدواجم هر بار برگشتم زمان در لوپی تکراری گیر افتاده

هر روز صبحانه راس خاصی خورده میشه ناهار زمان خاصی شام زمان خواب زمان بیداری سریال ها همش تکراریه این زندگی هیچ نقطه ی متمایز کننده از دیروز نداره مگر گاهی اسباب خونه به مرور زمان تغییر کرده باشه

دلم میخواد زودتر فردا غروب شه و ب بیاد منو ببره

 

  • نیلوفر
  • جمعه ۱۸ مرداد ۰۴