تولد مامان بود 58 سالش شد
امروز دوبار بهش زنگ زدم خوشحال بود
ماه پیش برای تولد بابا رفتیم خونه ی پدری کباب زدیم و در مخیله ی خودم اینطور داستان چیدم که در خونه ی ما به روی کسی باز نمیشه اگه اینکارو کنیم مامان بابا خوشحال میشن اما مامان زیاد خوشش نیومد فکر کنم شونصد بار گفت غذا دیگه کادو شده منم واسه بابا غذا درست میکنم پس کادوئه
واسه تولد مامان یه مبلغی زدم به کارتش دیگه کادو و رفت و امد و پیکنیک نه!
قبول میکنم که من پدر و مادر ندارم
این یه خوبی و بدی داره
اسایش دارم دیگه مامان مثل مته مغزمو نمیشکافه و چون توقعی ندارم اوضاع برام بهتره
لما بدیش
دویاره دارم خودمو نادیده میگیرم
من نیاز دارم من نیاز دارم به اینکه یه دری باشه بریم اونجا و من و حضورمو بخواد
اینکه یک نفر نیاز منو بفهمه من هم نیاز اونو بفهمم و دوتایی یه بردار برآیند از نتیجه ی رفع نیازمون بگیریم نه اینکه من همیشه انقدر خودمو تطابق بدم
مکالمات روزمره منو مامان و بابام در روز اینطوریه
ناهار خوردی ب هست ب نیست برق داری بیرون رفتی نرفتی خداحافظ
ما اینیم؟
کاش میشد برگردم به ده سالگیم و از اول یه جور دیگه میشد
الان دیره خیلی دیر