Daisypath Happy Birthday tickers Daisypath Happy Birthday tickers Daisypath Anniversary tickers Daisypath Anniversary tickers Daisypath Graduation tickers Daisypath Vacation tickers >
l

۲ مطلب با موضوع «من-آینه-من عبور از گذشته» ثبت شده است

154

من یعنی حقم بود؟ به حرف اون پسره فکر میکنم وقتی ...بهم اوه اوه اوه پس ت حقت بود 

واقعا چیزی به اسم حق وجود داره؟ اون شب تو ماه رمضون که از بیمارستان اومدم بیرون و هیچی نداشتم بپوشم؛سردم بود ..گریه کردم ؛غصه خوردم ؛روزها گذشت و الان سه سال از اون روز گذشته و من هنوز نتونستم یه بارونی مثل اون ..یه گپ مثل اون رو بخرم. 

من حقم بود؟ 

اینکه یه شهر رو تو آفتاب گشتم تا یه سرویس واسه عروسیم بخرم و همون به طرز فجیعی از دستم در رفت حقم بود؟ 

اون مغازه واسه لباس حقم بود؟ 

درد کشیدن هر روزه ام تو محل کارم حقم بود؟ 

کدوم پیچ تو زندگیم انقدر شله که بنای زندگیم اینقدر داغونه؟ میدونم زندگیم مثل رانندگیمه میدونم قضیه چی به چیه اما نمیتونم ماشینو کنترل کنم .

چرا روزی نیست که من گریه نکنم ؟ 

دارم بولت ژورنال درست میکنم کاری که تو 16 سالگی باید میکردم 

با ب حرف زدم در مورد بچه ..کی باید بچه دارشیم گفت 1400 به بعد 

1400 ؟ دوسال دیگه؟ قراره بچه تو بغلم باشه و من هنوز تو 16 سالگی گیر کردم؟ 

بهش گفتم بیشتر .حداقل 1402 

صبح ها که از خواب پا میشم شروع میکنم به فکر کردن نمیتونم استپش کنم 

با خودم قیل و قال میکنم .بایدم بکنم تا بتونم از این چندوجب خونه یه دنیا بسازم تا بتونم زنده بمونم .سرم پره ..سعی میکنم نظم بدم بهشون .زمان بدم بهشون .اما نمیشه .وضعیت زندگی رو میبینمو میگم باید یه کاری کنم ،ولش کن اما میگم نه .این اولین باره که به چیزی که نمیخوام فکر میکنم .تو گذشته نمیخوام معنی نداشت هرچی که از راه میرسید یه فرصت بود،یه راه نجات ،باید بهش چنگ میزدم و خودمو نجات میدادم ،اما برای اولین بار تو زندگیم دارم میگم نه نمیخوام اینکارو کنم .آره اسفند 96 نمیخواستم اما میتونستم .شهریور 96 نمیخواستم اما میتونستم  در واقع تمام این بیست و شش سال هر مسیری که رفتم به این دلیل بود که باید اونکارو میکردم تا نجات پیدا کنم هر انتخابی که کردم از سر عشق نبود از سر اجبار بود ولی الان برای اولین بار دارم از خودم میپرسم تو چی میخوای دختر ؟ میدونم که میتونم همین الان میتونم پاشم و همه رو از این منجلاب در بیارم اما نمیخوام 

اره همین درسته نمیدونم قبلا گفتم یا نه ..احساس شکست ..من نذاشتم احساس شکست بکنن ..ب ..بابام ...هر دو دارن شکست میخورن .این موصوع من کنار ب نبودم و ب هنوز که هنوزه سرگردونه .بابام نمیتونه کارمو درست کنه .مامان پاشو تو خونه ی مردم دراز کرد و دروغ گفت .دارن شکست میخورن به شدت.میدونم که به روی خودشون هم نمیارن ..براشون مهم نیست

.هنوز درون سرم پر حرفه هنوز هیچ چیزی منسجم نیست.نمیتونم توصیح بدم.

من شکسته ام خورده هام رد به زور دارم جمع میکنم .هر روز به اینده فکر میکنم هر روز به گذشته .‌خیلی سرگردونم...احساس بسنتی رو دارم که روی خورده  شیشه هام میرقصم

  • هنوز هیچ
  • دوشنبه ۴ آذر ۹۸

141

از همیشه میدونستم که من ذهن ترتیبی لعنتی ای دارم و برای رسیدن به یه هدف لعنتی باید و باید اونو تقسیم کنم و بشکافمش واسه همین اون شب نوشتم که خوشم اومده از موشکافی مسائل 

خب گذشته ی من چیز وحشتناکیه که من باید ازش عبور کنم .گاهی دلخوشیایی مثل کارم و پول منو دور کرد اما هر چقدر جلو میریم من باز برمیگردم به گذشته ام .درواقع تا زمانی که اصلا نشه گدشته هر روز تکرار میشه در آینده ای دارم براش نقشه میکشم بازم تکرار میشه و اونا رو اضافه میکنه به گذشته ی دردناکم

اولین قدم پرسیدن چندتا سوال ساده است از خودم

میخوای گذشته رو درست کنی؟

بله 

چه کارایی کردی؟تو چه وضعیتی هستی ؟

چه کارایی میتونی بکنی؟

چه کارایی باید بکنی؟

دور و بریات چی؟

چی باید فراهم بشه 

چقدر زمان میبره

 

از فرصت شب زنده داری هام استفاده کنم و برای این سوالا یه پاسخ پیدا کنم .فک کنم قدم مهم بعدی خرید اون دفترچه باشه 

اسم دفترچه رو میذارم "چرا نابود شدم"

 

  • هنوز هیچ
  • دوشنبه ۲۰ آبان ۹۸