Daisypath Happy Birthday tickers Daisypath Happy Birthday tickers Daisypath Anniversary tickers Daisypath Anniversary tickers Daisypath Graduation tickers Daisypath Vacation tickers >
l

۱۳ مطلب با موضوع «روزهای خاکستری» ثبت شده است

160

به این فکر میکردم که میتونم هر چی باشم میتونم الان یه رقاص بالرین در بهترین تئاتر دنیا باشم میتونم یه جراح باشم میتونم یه نویسنده باشم یا هرچی ؛تقریبا چیزهای کمی تو دنیا هستن که اصلا نمیتونم باشم یا شادیدم هیچی نیست که نتوتم باشم .چی جلومو گرفته چی میتوته نذاره که باشم

اما چی هستم ؟ یه دختری که روی تخت دراز کشیده از کارش استعفا داده عروسیش نابود شده رویایی نداره و گاهی چیزی حس نمیکنه .من تقریبا دارم احساساتمو از دست میدم نه خوشحالی نه بدحالی نه عصبانیت احساساتم دارن محو میشن .

من تا اینجای این ماه نتونستم بردی رو مال خودم کنم شاید کاملا نباختم اما برد هم نداشتم .همینطور که همینجا گدر بر احوالم میره شب جمعه ی گذشته شب سختی بود تا ساعتها بیدار بودمو به تناوب هر بیست دقیقه نیم ساعت گریه میکردم .واپاشی ذهنیم برای خودم کم بود که خوندن رمان بهار برایم کاموا بیاور هم نور علی نور شد فرداش هم با تب و غم بلند شدم و تا 6 غروب حبری از ب نبود و تهش زنگ زد گفت چرا بهم زنگ نمیزنی بهش گفتم 

جمعه از اون روزا بود که من تصمیم گرفته بودم به ب زنگ نزنم اینکه با خودم جرو بحث میکنم چرا فقط من باید نگران باشم ؛تب داشتم و تازه داشتم مریض میشدم .ب زودتر اومد از معدود زمانایی که فکر میکنم شاید دوسم داره .مراقبم بود 

نمیدونم واقعا نمیدونم چی باید اینجا بنویسم هزاران کلمه در من هستن اما جاری نمیشن امروز باز رفتیم دادگاه یه زنه بهم چپ چپ نگاه میکرد منم تو چشاش زل زدم .یه جورایی حال داد .بعدشم که ب گفت اون سرهنگه هم نتونست واسم کاری کنه و من سکوت کردم این سکوت کردن هم حال داد .یه ماهه از مامان بابا سوال نکردم اونام هیچی نمیگن اینم حال میده ،کی به کیه،رفتم اون لباسشویی که مامان گفته بودو نگاه کردم دقیقا هیچ آپشنی نداشت اومدم خونه گفتم چرا اینو انتخاب کردی گفت من دقت نکردم! من مطمئنم دقت کرده زمانی که برای خودش چیزی باید بخره نگاه میکنه هزار بار ،ده هزار بار ،مثل روزی که رفتم فرش جهیزیه امو ببینم انگار جای پرز کاموا داشت .ب هم پرو پرو میگفت این چیه .منم اعصبم خورد شد که یعنی مامان بابام اینو میگیرن . الانم که چرخ خیاطی برام گرفتن . من میدونم چرا چون منو فرستادن تو اون شهر لعنتی چون چشم دیدن پیشرفت منو ندارن .حالا دیگه همه چی گذشته  و رویاهایی که نابود شدن و منی که نایی ندارم برای زندگی .مهم نیست همیشه همین بود.

بعد اومدیم خونه ب ناهارخورد و خوابید و خوابید و خوابیدو خواببید و بعدم رفت سر کار و محو شد .همین و همین و همین 

وقتی موقع برگشت گفت چرا تو خودتی و دستمو گرفت اگه من بودم دستشو میگرفتم و میوسیدم اما من دیگه من نیستم.این تندیسی از دست سازه های خودشونه.

هر ثانیه تو سرم دارم حرف میزنم و صف بنزینم مستثنا نبود .من عالی م من تو هر چی عالی م .کافیه بخوام و اون چیز رو بلد میشم 

اره من همیشه بهترین بودم تا اینکه خواستم بهترین بودن رو یه مدت ببندم و بندازم تو صندوقچه و قایم بشم 

یاد سه تارم هم بودم دوران دانشجویی خریدمش و هنوز یه نت ازش زده نشده 

من همون سه تارم میتونم هزاران اهنگ زیبا از خودم به جا بذارم اما دارم یه گوشه خراب میشم دارم میپوسم

از همتون متنفرم 

نمیدونم این بار چندمه اما باز کاموامو باز کردم و ذوباره سر انداختم 

  • هنوز هیچ
  • شنبه ۱۶ آذر ۹۸

159

دو سه روزه مریض افتادم تو خونه و حال ندارم 

اما همه چی داره یه جورایی درست میشه من میتونم درستش کنم تصمیم گرفته شده بود اما من بیشتر فشردمش

به چی فکر میکنی ؟

راستش یا دروغ؟

راست !

راستشو نمیشه گفت

  • هنوز هیچ
  • يكشنبه ۱۰ آذر ۹۸

158

دیشب شب خیلی سختی بود تا ساعت 4 خوابم نمیبرد و خودمو مجبور کردم رمانمو تموم کنم و همش فکر گدشته بودم و راه به راه گریه میکردم ب خونه نبود از دیشب تا الان هم زنگ نزده باید یه ساعت و نیم دیگه اینطوریا بیاد منم زنگ نزدم خسته شدم انقدر خودمو جلو انداختم راستش حالمم خوب نیست نمیدونم سرما خوردم یا بخاطر پریشان احوالی دیشبمه .تب دارم بدنم درد میکنه و مغزم خیلی خاموشه امروز کم با خودم رف زدم تی یه جاهایی ب شدت خنگ شده بودمو نمیتونستم 40 رو تقسیم به 7 کنم!صبح هم که از خواب پاشدمبه مض چشم باز کردن یاد رقص چاقوم تو عروسی افتادمو باز زار زدم.

داشتم کاموا میبافتم ..این سومین باره که سر انداختمو میخوام ببافم دوبار تا حالا کلافمو شکافتم داشتم فکر میکردم وضعیت منم همینه دوباره سه باره چند باره میشکافم و میبافم بلاخره باید درست در بیاد .انگار که تو همون لحظه تو گذشته باشم حرفهای ب رو دوباره میشنیدم

  • چی میخواد بشه تهش میشه....
  • انداختنش بیرون
  • چه میدونستم
  • برو کنار خاک نیاد

انگار تازه زبونشو میفهمم اونم فکر میکنه من کمم؟

داره بهم لطف میکنه؟

من نمیخوام اینجوری باشم من میخوام خوب باشم حالم خوب باشه چی شد که اینطوری شد سرمو تو بافت ب فرو میکنم و نفس میکشم عطرشو میشناسم روزای دانشجویی می اومد در بیمارستان دنبالم و دستمو میگرفت منو میرسوند تا خوابگاه .تا ساعتها رو تخت مینشستمو دستمو بو میکرد همین بو رو میداد .من نمیخوام پشت پنجره منتظر ب بمونم .ساعت که 8 میشه ساعت که دو میشه شاخکام تیز میشه و میدونم شیفتش تموم شده و میشینم زمان مسافت رسیدنش رو حساب میکنم .و استرس میگیرم و دور خونه میچرخم

خیلی بدم .بین رفتن و نرفتن گیر کردم .5 ماهو  20 روز مونده تا حرف بزنیم یعنی باهام حرف میزنه؟یعنی تا اون موقع فهمیدم که چی میخوام؟

همه چی از همونجا باید شروع بشه که شروع شده بود 

یادمه اولین باری که وبلاگ نوشتم مامان ترشی درست کرده بود امروزم ترشی درست کرده یعنی همه چی شروع شده؟ یعنی وقتشه؟من خوب میشم؟

  • هنوز هیچ
  • جمعه ۸ آذر ۹۸

157

سعی میکنم حواسم رو جمع کنم و تمام لحظات رو یادم بیارم .از شنبه حال ب اوکی نبود نمیدونم چش بود همش تو فکر خودش بود و کم حرف میزد هرچی میگفتم میگفت چیزی نیست و خودمم که دوره های بدی رو دارم صبها که از خواب پا میشم ناراحتم نمیتونم حواسمو به درس جمع کنم مطمئن هم نیستم چی میخوام آش ذهنم داره بهم ریخته تر میشه

برنامه ی درسیم خوب نیست هر بار دارم عوضش میکنم و به زور درس میخونم

مطمئن بودم میرم اما الان مطمئن نیستم .وقتی اون شهر رو برای کار انتخاب کردم میدونستم سخته و من قراره داغون شم اما نمیدونستم انقدر سخته تا مرز جنون و واپاشی قراره برم.الانم رفتن سخته اما نمیدونم چقدر سخته ..اگه الم بدتر شه چی .این یه ماهی که از کارم دست کشیدم و خونه موندم یکم زندگی رو دستم گرفتم شاید بتونم باز به اوجم برگردم شایدم نه .نمیدونم اصلا شدیدا همه چی قاطیه شدیدا

درسمم که افتضاحه قرار بود هر روز یه فصل کتابو بشینم بخونم فقط یه فصل درسته همه ی فصول پزشکی سنگینه اما خب من تواناییشو داشتم و دارم همیشه استادا ازم تعریف میکردن.من باید برگردم دانشگاه؟باید برگردم سر کار؟

نمیدونم زندگیم شده پر نمیدونم .شاید باید ذره ذره درستش کنم تنها چیزی که تا الان تو این یه ماه خونه نشینی فهمیدم اینه که باید گذشته درست بشه اره واسه همینه سر تلفظ سوچور و اپاندیسیت با ب کل کل میکنم .من کم نیستم

دیشب ب یه وسیله رو تو بیمارستان جا گذاشته بود و گفتم بریم بیاریم و بعذش بریم یه جایی یه سیگاری دود کنیم و چای بخوریم سعی کردم چارم باشم و تاثیر بذارم اما داغونم خیلی

یعنی اونم میفهمه؟

درسم فکرمو مشغول کرده 2 فصل 28 روز اما حالا کلا تقسیم شده به  دوره ی 7 فصله اوووف خستم خستههههههههه

باید این نوشته کامل شه

  • هنوز هیچ
  • جمعه ۸ آذر ۹۸

156

یادم باشه وقتی خونه امو ساختم ؛پاییز که شد پشت پنجره اش برگ های پاییزی بچسبونم و پشت درش حلقه ای از برگهای پاییزی.چندتا مخروط کاج بذارم جلوی تلویزیون و شمع روشن کنم .دمنوش بذارم و صدات کنم تا باهم کمی گپ بزنیم 

بهار که شد سنبل بخرم و بدارم رو اپن هفت سین بچینم رو  

  • هنوز هیچ
  • سه شنبه ۵ آذر ۹۸

154

من یعنی حقم بود؟ به حرف اون پسره فکر میکنم وقتی ...بهم اوه اوه اوه پس ت حقت بود 

واقعا چیزی به اسم حق وجود داره؟ اون شب تو ماه رمضون که از بیمارستان اومدم بیرون و هیچی نداشتم بپوشم؛سردم بود ..گریه کردم ؛غصه خوردم ؛روزها گذشت و الان سه سال از اون روز گذشته و من هنوز نتونستم یه بارونی مثل اون ..یه گپ مثل اون رو بخرم. 

من حقم بود؟ 

اینکه یه شهر رو تو آفتاب گشتم تا یه سرویس واسه عروسیم بخرم و همون به طرز فجیعی از دستم در رفت حقم بود؟ 

اون مغازه واسه لباس حقم بود؟ 

درد کشیدن هر روزه ام تو محل کارم حقم بود؟ 

کدوم پیچ تو زندگیم انقدر شله که بنای زندگیم اینقدر داغونه؟ میدونم زندگیم مثل رانندگیمه میدونم قضیه چی به چیه اما نمیتونم ماشینو کنترل کنم .

چرا روزی نیست که من گریه نکنم ؟ 

دارم بولت ژورنال درست میکنم کاری که تو 16 سالگی باید میکردم 

با ب حرف زدم در مورد بچه ..کی باید بچه دارشیم گفت 1400 به بعد 

1400 ؟ دوسال دیگه؟ قراره بچه تو بغلم باشه و من هنوز تو 16 سالگی گیر کردم؟ 

بهش گفتم بیشتر .حداقل 1402 

صبح ها که از خواب پا میشم شروع میکنم به فکر کردن نمیتونم استپش کنم 

با خودم قیل و قال میکنم .بایدم بکنم تا بتونم از این چندوجب خونه یه دنیا بسازم تا بتونم زنده بمونم .سرم پره ..سعی میکنم نظم بدم بهشون .زمان بدم بهشون .اما نمیشه .وضعیت زندگی رو میبینمو میگم باید یه کاری کنم ،ولش کن اما میگم نه .این اولین باره که به چیزی که نمیخوام فکر میکنم .تو گذشته نمیخوام معنی نداشت هرچی که از راه میرسید یه فرصت بود،یه راه نجات ،باید بهش چنگ میزدم و خودمو نجات میدادم ،اما برای اولین بار تو زندگیم دارم میگم نه نمیخوام اینکارو کنم .آره اسفند 96 نمیخواستم اما میتونستم .شهریور 96 نمیخواستم اما میتونستم  در واقع تمام این بیست و شش سال هر مسیری که رفتم به این دلیل بود که باید اونکارو میکردم تا نجات پیدا کنم هر انتخابی که کردم از سر عشق نبود از سر اجبار بود ولی الان برای اولین بار دارم از خودم میپرسم تو چی میخوای دختر ؟ میدونم که میتونم همین الان میتونم پاشم و همه رو از این منجلاب در بیارم اما نمیخوام 

اره همین درسته نمیدونم قبلا گفتم یا نه ..احساس شکست ..من نذاشتم احساس شکست بکنن ..ب ..بابام ...هر دو دارن شکست میخورن .این موصوع من کنار ب نبودم و ب هنوز که هنوزه سرگردونه .بابام نمیتونه کارمو درست کنه .مامان پاشو تو خونه ی مردم دراز کرد و دروغ گفت .دارن شکست میخورن به شدت.میدونم که به روی خودشون هم نمیارن ..براشون مهم نیست

.هنوز درون سرم پر حرفه هنوز هیچ چیزی منسجم نیست.نمیتونم توصیح بدم.

من شکسته ام خورده هام رد به زور دارم جمع میکنم .هر روز به اینده فکر میکنم هر روز به گذشته .‌خیلی سرگردونم...احساس بسنتی رو دارم که روی خورده  شیشه هام میرقصم

  • هنوز هیچ
  • دوشنبه ۴ آذر ۹۸

153

تصمیم گرفتم این صفه همچنان خاطراتم بمونه و برم توصفه ی دیگه فیلم و کتاب بنویسم 

  • هنوز هیچ
  • يكشنبه ۳ آذر ۹۸

151

دستمو بگیر من دارم غرق میشم
سرم پره
با اهنگهای مزخرف میرقصم
من نمیخوام قوی باشم
من میخوام مثل همه باشم 

  • هنوز هیچ
  • شنبه ۲ آذر ۹۸

150

من انکار میکنم
چرا از ب میپرسم؟ چرا اینکارا رو کردم ؟ من چرا باهاش عروسی کردم
تمام اینا زمانی جواب داده میشه که من انکارو کنار بذارم

من از ب میپرسم چرا باهام عروسی کرده .چرا منو دوس داره . و از دست نکرده هاش ناراحت میشم چون
چون میخوام به خودم بقبولونم که منم یه زندگی معمولی داشتم که درسته گند زدن به گذشتم به اینکه 

  • هنوز هیچ
  • شنبه ۲ آذر ۹۸

149

رفتیم مهمونی
دوتا اشتباه کردم اینکه بهش گفتم چقدر پول دارم اشنباه بعدیم هم این بود که باهاش حرف نزدم وقتی رسیدیم دم در ورودی تو ماشین بهش گفتم که اگه با دوستات حرفم شدو در مورد کارم پرسیدن بهشون میگم من هستم هنوز
یه مکث باشه
گفتم دیگه ضایعم نکن باز مکث
اشتباه کردم اینطوری فکر میکنه که من با خودم مشکل دارم نقش خودش در مشکل منو یادش میره
تو مهمونی باز در مورد کادوی عروسی بهش تیکه انداختم باز گفت من چه میدونستمو من اون لحظه ساکت بودم
این اشتباه سوم
وقتی برگشتیم خونه به مامان در مورد حالت ب گفتم امشب وقتی بابا اومد ب اون گفت شروع کرد به پشت ب گفتن و من فهمیدم دوباره و دوباره باید زیپ دهنمو بکشم .در واقع هر بار که احساس میکنم میتونم اندکی با مامان نزدیک شم و من هم یه کسی برای رازهام داشته باشمو مامان منو زمین زد این اشتباه چهارم
در حین عشقولانه بازی های زن و شوهری هی از ب پرسیدم چرا باهام عروسی کردی چرا فلانیو نگرفتی چرا اون یکی رو نگرفتی هیچی نگفت هی گفت چی بگم دلیل نداره و فلان و بسار
چرا این سوالا رو میپرسم یه موضوع دیگه اس
این اشتباه پنجم
شب داشتیم نسکافه میخوردیم و من بهش گفتم باز میخوام چیکار کنم اشتباه ششم و شده این مساله مورد تمسخرش و فرط استیصال من

داشتیم برمیگشتیم ؛خیابونها خیس بودن معلوم بود کمی پیش بارون اومده بود.چراغهای خیابونم که همیشه ی خدا خاموشه به ب نگاه میکردم یکم چاق شده شبیه مردا شده .این اون پسره نیست که من باهاش تو دانشگاه قرار میذاشتم اما من چی ؟ من هم یه زن شدم ؟ قیافم اره قیافم عوض شده پخته شده مثل یه زن جونم اما درونم همونه من از هیچی گذر نکردم 

  • هنوز هیچ
  • شنبه ۲ آذر ۹۸