Daisypath Happy Birthday tickers Daisypath Happy Birthday tickers Daisypath Anniversary tickers Daisypath Anniversary tickers Daisypath Graduation tickers Daisypath Vacation tickers >
l

۷ مطلب در فروردين ۱۳۹۸ ثبت شده است

93

چه خوبه که خاطره ها هستن
میتونم اینجا پشت میز کارم بشینمو به تو فکر کنم و لبخند بزنم
به اولینا
به اینکه دنبالم بودی
به اینکه چطور منو بوسیدی
به اینکه الان انکار میکنی که چقدر دنبالم دوییدی
به اینکه گفتم من دست مردونه با ساعت دوست دارم
دفعه ی بعد با ساعت اومدی و چقدر شاد شدم

چه بده که خاطره ها هستن میتونم تو تختم دراز بکشم و تا صبح به حرفاشون فکر کنم و بیصدا اشک بریزم
به اینکه ندیدم گرفتن به اینکه خوردم کردن
به اینکه نمیدونم اونی که اون حرفارو میزنه منم یا مجبورم که جزیی از من کنمش!
  • هنوز هیچ
  • چهارشنبه ۲۸ فروردين ۹۸

92

ب رو صندلی نشسته بود دستامو گرفته بود .

"من میترسم ، میترسم زندگی بیشتر بهت فشار بیاره و از با من بودن پشیمون بشی"

من

من

من

زندگیم تفسیر همینه

آیا این همون راه ما نبود؟

همه چیز در تو اتفاق بیفته نه اینکه تو درون اتفاق ها بیافته!

میدونم هنوز راه خیلی زیادی مونده خیلی زیاد

اما الان تو نقطه ای هستم که بگم تا وقتی که من زنده ام!

اره تا وقتی که من زنده ام الان اون بنا ساخته شده

فقط باید حفره های بازرو بست

باید ببندم و باز کنم!!

باید اضافات رو دور بریزم و بیشتر غرق بشم

من

و باز هم من


  • هنوز هیچ
  • سه شنبه ۲۷ فروردين ۹۸

91

انگشتام، انگشتامو حس میکنم که دارم میشمارمشون.میشمارم روزا رو شبارو تا بیام پیشت
من گم شدم یا پیدا شدم؟
من یه قسمتایی از وجودمو از دست دادم اما قسمتی رو به دست آوردم
باید اول از همه یاد بگیرم حقیقتو بگم حقیقت حقیقت رو من چی میخوام؟
میدونی چیه یه چیزایی رو میدونم که نمیخوام اما باید انجام شه
من در تلاشم همچنان



  • هنوز هیچ
  • سه شنبه ۲۷ فروردين ۹۸

90

هنوز به مرحله ییه کاری بکن نرسیدم و تو مرحله ی غرغرم

امروز باز یه دفترچه از قدیم پیدا کردم ؛توش بی پروا نوشتامو خوندم .چقدر خوبه که اون حس ها ثبت میشه و میدونی که هیچی تموم نشده و هست و هست و خواهد بود.گاهی کلمات به چشمت نمیان اما در آینده میفهمی که دقیق ترین کلمه برای انتخاب اون لحظه اون خاطره و اون یاد همونه

به سه تا مساله فکر کردم که میخوام بنویسمشون

اولی در مورد بلوغ فکری

مثلا داشتم نوشته هامو میخوندم یاد نوشته های خیلی ها افتادم که میگن عاااا چقدر پخته شدیمم چقدر فرق کردیم چقدر بلوغ فکری پیدا کردیم

بلوغ فکری مثل تمام چهارچوبایی که ادم ساخته تا قلمرو انسانیت بسازه تا خودشو از حیوان به موجوی خاص تبدیل کنه غلطه

وقتی در 16 سالگیاز کلماتی استفاده میکنی یا رفتارهایی که میکنی بعد تو سی سالگی بیای بگی وااای چقدر امق بودم که اون حرفا رو زدم یا اونکارها رو کردم نشون دهنده ی حماقتت تو اون روز نیست بلکه حماقتت تو الانه!

هر کلمه یا رفتار همون لحظه همون ثانیه جواب میده مختص تو در اونلحظه است .مثل روزایی که با رژ لب سیاه میرفتم دانشگاه تو همون لحظه اون درست بودو هست تماممم

مساله ی دو انتخاب کلمات درست ..دانش واژه ای 

من وسعت واژگانم عالیه اما همیشه در مکالمه کلمات مناسبی رو انتخاب نمیکنم

مساله یسوم بچه!

امروز در بغل ب به این فکر میکردم که بچه وقتی بیاد تمومه اونیه زندگی جدیده و من تموم میشم 

میدونم که باید یه کاری کنم 

اما نمیدونم چیکار

من تحمل یه رنج ابدی رو ندارم

  • هنوز هیچ
  • جمعه ۱۶ فروردين ۹۸

89

17/12/95

همیشه شرو میشهاماهیچ وقت تموم نمیشه نمی دونم چرا؟


95/12/18

مرگ تنها راه زندگیه؛من خیلی وقتهاینو میدونم اما را این دونستن تبدیل به عمل نمیشه؟


19/12/95

من از این انتظار برای صید میترسم


ذوسال؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟




30/12/96

یا خودت رو بکش یا زمان رو!



96/1/4

گوش کن صداشون رو میشنوی؟ماده ها دارن شیون میکنن


12/1/98

من انتخاب کردم من زمان رو کشتم

امروز اون دوساله گدشته شده است .آره خیلی چیزا تغییر کرده و هیچ چیز تغییر نکرده

الان که اینا رو مینویسم یه مرد کنارم روی تخت خواب رفته که صدای نفساشو میشنوم .خستست و عمیقا خوابیده .

و من یه زن کارمندم که یه هفته مرخصی گرفته تا فکرکنه

اینا تغییره اما

من کی ام هنوز من؟ من جا موندم من به شدت جا موندم تو ی همون لباس مدرسه یخاکستری که بالاشو وصله داده بودم من تا هموجازندگی کردم همونجا موندم و رشد نکردم من نه من هیچ!

من زمانو کشتم من انتخابمو کردم

اما حقیقتش اینه که من اصلا زندگی نکردم من به شدت هیچ

اما میدونی چرا این هیچ و اون هیچ باهم فرق میکنه

چون درون هیچ امروزم خرده هایی جمع شده از رسوب زندگی از تفاله های زندگی و سروصدا راهانداخته

اما هیچ گذشته ام سبک و رها ازاد بی قید بدون اینکه بدونه بیرون چه خبره و خودش چه پس موندهای هست زندگی میکنه

هیچ دیروزم به شدت ساده است

من میترسم اوضاع خیلی بحرانیه

میدونم که دوسال دیگه هم میام و تز هیچ و پوچ بودنم رف میزنم اما قضیه فرقمیکنه مثل امروز نیست که منمو من 

میترسم یه بچه تو دامنم باشه و من هنوز هیچ تر از هیچم باشم

من میترسم خیلی میترسم

نمیدونم این حرفو قبلا زدم یا نه اما تعادل برترین کلمه ی جهانه من بین دنیای خودم و دنیای بیرون گیر افتادم این زندگیه این زندگیه

همه چی رو وخامت میره این مردی که کنارمه ازم زندگی میخواد

میدونم مشکل کجاست؟مشکل از امنیتمه از نقطه ی امنه

این خونه این خونه سرنوشتمه

هربار که خواستم فرار کنم ازش نشد و من برگشتم به نقطه ی اولم !

تا از اینجا نرم درست نمیشه

به شدت همه چی قاطیه 

میگن همه چی ازآخرش شروع میشه


درباغی رها شده بودم 

نوربی رنگ و سبک بر من می وزید

آیا من خود به این باغ آمده بودم یا باغ اظراف مرا پر کرده بود؟



  • هنوز هیچ
  • سه شنبه ۱۳ فروردين ۹۸

88

من تو مرحله ی زندگی سازیم

نمیدونم کی به مرحله ی زندگی کردن میرسم

خیلی دور و خیلی نزدیک

مسئولیت های زیادی رو دوشمه

ناف منو با یه کلمه بریدن

تحمل!

  • هنوز هیچ
  • شنبه ۱۰ فروردين ۹۸

87

میخوام بنویسم اما چیزی نیست برای گفتن 

شاید باید قصه بگم

نمیدونم چرا یاد گابریل گترسیا مارکز افتادم وقتی که داشتم دلبرکان غمگین منو میخوندم

میخوام قصه بگم

میعادگاه ما هر پنجشنبه

  • هنوز هیچ
  • يكشنبه ۴ فروردين ۹۸