روزهاس که خودمو از نوشتن منع میکنم اما امشب وجودم نوشتنو فریاد میکنه

امشب قلبم شکست و دوباره مثل همیشه تردید دارم که دلم شکسنه یا دلی شکوندم

دریت سیزده سالگیم که جلوی اینه میایستادم و میگفتم یعنی همیشه من مقصرم؟

الانم همونم 

روزاا و سالها میگذره اما هنوز و هنوز همون اتفاقها تکرار میشه


متاهل شدم 

نمیخواسنم تو پست عمگین اینو بنویسم اما مقل اینکه زندگی سورپرابزهای خودشو داره 

الان همسر کنارم خوابیده 

و من هنوز میدونم که تنهام 

خیلی تنها 

امشب خودمو دیدم که چطوری ذره ذره از وجودمو از غرورمو ار روحمو کندن و توش از کاه وجود خودشون ریختن 

ار من چز باقی مونده؟

یه احمق

خواب داره منو میبره 

فردا صبح که بیدار شم پری از بال پروازم فرو میریزه