Daisypath Happy Birthday tickers Daisypath Happy Birthday tickers Daisypath Anniversary tickers Daisypath Anniversary tickers Daisypath Graduation tickers Daisypath Vacation tickers >
l

۶ مطلب در شهریور ۱۳۹۶ ثبت شده است

12

پس از افتو خیزهای فراوان فارغ التحصیل شدم

  • هنوز هیچ
  • جمعه ۳۱ شهریور ۹۶

11

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
  • هنوز هیچ
  • پنجشنبه ۲۳ شهریور ۹۶

10


هنوز به اون مهمونی لعنتی فکر میکنم ..اینکه من چقدر وصله ی ناجور اون جمع یودم اینکه چقدر رفتارا عجیب بود..

اینکه همه داشتن نقش بازی میکردن 

مشکل من ایمه که نمیتونم با آدما کنار بیام..با نقشاشون ..با هدفاشون با الکی دویدناشون با سر دادن شعارهای بی مغزشون.

تو هر جمعی که وارد میشم برام بلا استثنا پوچن مگر اینکه خلافش ثابت بشه...

دنیامون دست آدمای حقیره..ادمای کوچیکی که دنبال پول و لذت و هیچ و پوچن

من نمیخوام به دنیاشون بمالم ..اما از نگاهشونم هم نفرت دارم .از اینکه کمت میدونن...

برای منم که زندگی همیشه سخت ترین ها رو خواسته

نمیدونم چطوری باید درستش کنم.

واقعا نمیدونم


  • هنوز هیچ
  • پنجشنبه ۲۳ شهریور ۹۶

9

فکر میکردم امروز مثل یک ملکه دوران سلطنتم شروع میشه اما نگران به افق خیره شدم...روبه روم دنیایی از هیچه یه دنیا که با هرچیزی که میخوام بسازم اما دستانم خالی تر از همیشه اس..

مثل کسی که زمین داره بخواد بی هیچ مصالحی خونه بسازه

نگرانم 

میترسم

کمکم کن

  • هنوز هیچ
  • دوشنبه ۲۰ شهریور ۹۶

8

چطوری به این نقطه میشه رسید..


دلم برای اون خیابون تنگ شده،برای اون پیاده رویا  ، برای سکندری خوردن تو خیابونا، برای هواهای گرفته ..برای اون دریا رفتنا

همه جا بوی س رو میده ..برای روزایی که میومد دنبالم و میرفتیم دریا ...چه طوفانی بود چه آروم و افتابی...یاد اون پشته که رفتیم روش ناهار خوردیم داره بیچارم میکنه...برای اون روزی که بستنی شاتوتی برام خرید ...برای اون نیمکت رو به دریا تو اون شب تاریک....برای همه چییی دلم تنگ شده

چطوری به اینجا رسیدم ...

همه چیز برام بوی مرگ میده هرروز دارم میشمارم که چقدر دیگه وقت دارم..اطرافیانم چقدر وقت دارن ...چه کارهایی نکردم و به اصرار در تلاشم حداقل یک معنی برای دنیا و زندگی پیدا کنم اما در اثر تقلا ی هر چه بیشتربرای پیدا کردن معنی بیشتر به باتلاق افسردگی فرو میرم..درو دیوار خونه برام تنگ شده ..هر لحظه احساس میکنم الانه است که دیوارا شروع کنن به هم نزدیک شدن و منو بینشون له کنن....دلم آزادی میخواد ...یه دنیا ی بی زمان در پیش رو ..داشتم به نداشته های زندگیم فکر میکردم و اینکه چطور عمرم به فنا رفت و باز فکر کردم اینده چکار باید بکنم ببینم جبران شه...دیدم در عرض یکسال آینده م ازدواج میکنم هم ماشین میگیرم و کارم که اوکیه و در عرض بیست سال آینده که میشه 40 سالم کل آرزوهامو براورده میکنم وحتی اگه دنبال خوشی بخوای باشی بازهم یه پایانی داره و اخرش من از افسردگی میمرم!!!!




به هرکسی به عنوان اسطوره نگاه میکنم منو عمیقا بیشتر سر در گریبان میکنه!!!!!!

  • هنوز هیچ
  • يكشنبه ۵ شهریور ۹۶

7

یک مدتی که می گذرد و آدم زندگی خودش ته می کشد فقط به وساطت زندگی دیگران زندگی می کند .

کارلوس فوئنتس-کنستانسیا



+از نثر این کتاب بدم میاد ..اما نمیشه انکارش کرد که عالیه!



  • هنوز هیچ
  • يكشنبه ۵ شهریور ۹۶