Daisypath Happy Birthday tickers Daisypath Happy Birthday tickers Daisypath Anniversary tickers Daisypath Anniversary tickers Daisypath Graduation tickers Daisypath Vacation tickers >
l

150

من انکار میکنم
چرا از ب میپرسم؟ چرا اینکارا رو کردم ؟ من چرا باهاش عروسی کردم
تمام اینا زمانی جواب داده میشه که من انکارو کنار بذارم

من از ب میپرسم چرا باهام عروسی کرده .چرا منو دوس داره . و از دست نکرده هاش ناراحت میشم چون
چون میخوام به خودم بقبولونم که منم یه زندگی معمولی داشتم که درسته گند زدن به گذشتم به اینکه 

  • هنوز هیچ
  • شنبه ۲ آذر ۹۸

149

رفتیم مهمونی
دوتا اشتباه کردم اینکه بهش گفتم چقدر پول دارم اشنباه بعدیم هم این بود که باهاش حرف نزدم وقتی رسیدیم دم در ورودی تو ماشین بهش گفتم که اگه با دوستات حرفم شدو در مورد کارم پرسیدن بهشون میگم من هستم هنوز
یه مکث باشه
گفتم دیگه ضایعم نکن باز مکث
اشتباه کردم اینطوری فکر میکنه که من با خودم مشکل دارم نقش خودش در مشکل منو یادش میره
تو مهمونی باز در مورد کادوی عروسی بهش تیکه انداختم باز گفت من چه میدونستمو من اون لحظه ساکت بودم
این اشتباه سوم
وقتی برگشتیم خونه به مامان در مورد حالت ب گفتم امشب وقتی بابا اومد ب اون گفت شروع کرد به پشت ب گفتن و من فهمیدم دوباره و دوباره باید زیپ دهنمو بکشم .در واقع هر بار که احساس میکنم میتونم اندکی با مامان نزدیک شم و من هم یه کسی برای رازهام داشته باشمو مامان منو زمین زد این اشتباه چهارم
در حین عشقولانه بازی های زن و شوهری هی از ب پرسیدم چرا باهام عروسی کردی چرا فلانیو نگرفتی چرا اون یکی رو نگرفتی هیچی نگفت هی گفت چی بگم دلیل نداره و فلان و بسار
چرا این سوالا رو میپرسم یه موضوع دیگه اس
این اشتباه پنجم
شب داشتیم نسکافه میخوردیم و من بهش گفتم باز میخوام چیکار کنم اشتباه ششم و شده این مساله مورد تمسخرش و فرط استیصال من

داشتیم برمیگشتیم ؛خیابونها خیس بودن معلوم بود کمی پیش بارون اومده بود.چراغهای خیابونم که همیشه ی خدا خاموشه به ب نگاه میکردم یکم چاق شده شبیه مردا شده .این اون پسره نیست که من باهاش تو دانشگاه قرار میذاشتم اما من چی ؟ من هم یه زن شدم ؟ قیافم اره قیافم عوض شده پخته شده مثل یه زن جونم اما درونم همونه من از هیچی گذر نکردم 

  • هنوز هیچ
  • شنبه ۲ آذر ۹۸

148

سرم رو شونشه سرش رو سرم ‌‌...داره رانندگی میکنه ‌‌‌‌.‌‌چشام بستس .‌ضبط ماشین داره میخونه : دوستت دارم دلم به دوست داشتنت خوشه

ما خیلی بهم نزدیکیم

بگو چرا باهام عروسی کردی چرا منو دوس داری؟ 

نمیگم و دلیل نباید داشته باشه 

ما چقدر دوریم

  • هنوز هیچ
  • چهارشنبه ۲۹ آبان ۹۸

147

از سال 2015 گودریدز رو شروع کردم و هر سال میلادی میتونیم تو گودریدز هدف بذاریم که چندتا کتاب بخونیم.سال گذشته اون تعداد رو باختم و امسال که یک ماه تا 2020 مونده در حال باختنم و میدونم اون عدد رو پر نمیکنم 

اون روزا که سر کار میرفتم و ارزو باهام بود تصمیم گرفتیم بریم کتابخونه و رفتیم اوائل خوب بود اما اونجا راه دور بود و نمیتونستیم بریم بیایم و یه مدت بعد کنسل شد و کتابها رو هم باید تو یه مدت محدود پس میدادیم و شرایط جوی و راه و کار جوری نبود که بتونیم این کتابخونی رو ادامه بدیم 

اگر خاطرم باشه کتابهایی که گرفتم مسیر کمربندی موش کتابخوان اما خشم و هیاهو بود که از بین اینا فقط همون موش کتابخوان رو تا انتها خوندم 

مسبر کمربندی رو اصلا نخوندم فکر کنم شخصیت اصلیش مریض بود و من شرایط روحیم بخاطر سربازی ب به شدت داغون بود و اصلا حوصله ی عم نداشتم

خشم و هیاهو که ثقیل و سنگین بود و باز به دلیل حجم فکری بالا چطور میتونستم بخونمش .جریان سیال ذهن چه حرفا  

اما رو نصقه خوندم ولی موش کتابخوان رو تا اخر خوندم جلدش جالب بود و پر بود از جملات قصار و اون موقع تازه یه پیج زده بودم اینستا و هر شب جمله هاشو استوری میکردم 

الان که بیشتر فکر میکنم واقعا باید اون دفترچه رو بخرم و لیست کتابهایی که روزی باید بخرم رو توش مینویسم .موش کتابخوان حتما اول لیسته 

اصلا چرا قصه ی کتابخونی و کتابدوستیمو اینجا ننویسم 

من عاشق کناب بودم از بچگی حالا که به اون روزها نگاه میکنم انگار قرنها از اون زمان گذشنه و باورش برام سخته اون ادم من بودم 

دوران بچگی من عاشق کتاب بودم اما جز کتاب درسی و کتاب قصه چیزی عایدم نمیشد تابستونها علاوه بر دکمه بازی  عاشق کتاب بازی بودم .کتابهای قصه امو به صورت دایره ای میچیدمو از صبح شروع میکردم به خوندنشون .دروافع یه ارزو داشتم دوس داشتم کتابهام از چند صفحه بیشتر باشه.همونطور که میدونین کتاب قصه ی بچه ها بیش از 5 _6 صفحه نیست .من دلم یه کتابی میخواست که صد صفحه به بالا باشه قصه نباشه داستان باشه واسه همین کتاب قصه هامو میچسبوندم بهم و یه کتاب گنده درست میکردم یا روزای جمعه بعد دیدن برنامه کودک فیتیلیهlaugh به ترتیب روزهای و ترتیب اینه در هر روز سه زنگ داشتیم و هر زنگ چه درسی بود کتاب و دفترهامو رو هم میچیدم تا اونا رو بخونم این رویه ی من ؛این شخصیت از من تا دوم دبیرستان پا برجا بود و من یه ادم نمونه تو درس بودم معلما میومدن سر کلاس و اول چندتا سوال از من میپرسیدن بعد من مسئول پرسیدن از بقیه ی کلاس بودم .الان که فکرشو میکنم من چقدر عاااشق درس بودم .حالا بعد ها دلیل افت تحصیلی رو هم میشکافم (البته من هنوز هم نسبت به تمام همکلاسیهای دوران دبستان و راهنمایی و دبیرستان و یا حتی دوستای صمیمیم در درجه ی تاپی قرار دارم اما منظورم فاصله گرفتن از منی که باید من میبوده) فعلا برگردیم سر موضوع کتاب .مامان و بابام میدونستن من کتاب خیلی دوس دارم و هی برام کتاب قصه میخریدن ازشون ممنونم اما اون ها طبق سلیقه ی خودشون برام میخریدن .وای یاد لحظه ای افتادم که بابام اومد خونه با یه کتاب جودی ابوت تو دستش و دوتا مداد استدلر .بابام چقدر جوون بود .فک کنم تو این لحظه اشکهام سرازیر شده .

همه ی عمرم ارزوم این بود که تو زندگیم نگم ای کاش اما الان ای کاش ساختار هر لحظه از زندگیمه ای کاااش برمیگشتیم به اون لحظه هم من دختر بهتری براشون بودم هم اونا پدر مادر بهتری اما چاره چیه که زندگی ما رو به این سمت کشوند .

برای تولد نمیدونم چند سالگیم مامان بابام کتاب خریدن برام .اون موقع ها من عاشق تولد بازی بودم و از یه ماه قبل دونه دونه روزها رو میشمردم تا کادو بگیرم اون موقع رو یادمه تو یه اتاق بودیم اتفاقی اومدم تو و دیدم مامانم یه کتاب کوچیک رو پشتش قایم کرد و من دیدم صفحات کتاب زیاده خودمو زدم به اون راه که ندیدم اما دیده بودمو ته دلم ذوق و شیون که صاحب یه داستان شدم 

اون موقع که اینترنت نبود و من اصلا نمیدونستم چه داستانهایی تو کل دنیا وجود داره متناسب سن من باشه .و عضو کتابخونه هم نمیشد که بشم به همون دلیلی که هیچی نشد که بشه 

روز تولدم رسید کاغذ کادو رو دریدم و دیدم یه کتاب جک توش جا خوش کرده د لبخند رو لبم خشکید ولی برای اینکه مامان بابام ناراحت نشن خودمو هیجان زده نشون دادم 

در حقیقت این داستان تولدم تکرار شد سالها بعدم بابام برام دوتا کتاب خرید با صفحات زیاد و من در پوست خود نمیگنجیدم که بالاخره من رمان میخونم اما اون دوتا هم 61 داستان کوتاه برای نوجوانان در اومد و باز ناکام موندم 

حتی این اتفاق تو سیزده بدر یک سال تفاق افتاد و من خودم تو یه نمایشگاه کتاب مسئول خرید بودم و مامان بابام بهم اجازه دادن خودم یه کتاب بردارم و این دفعه ی اولم بود و من کلی جلدا رو بالا پایین کردم یه کتاب برداشتم به اسم الهه خورشید د اون هم داستاهای کوتاه از اب در اومد البته این یکی کمی بهتر بود درواقع واقعا داستان کوتاه بود مثل اون یکی حکایت نبود 

من تو به یاد اوردن زمان این خاطره ها مشکل دارم و نمیدونم تو هرکدوم چندساله بودم یا کدوم یکی اول اتفاق افتاده فقط حدودی میدونم واسه همین قاطی تعریف میکنم 

موارد بعدی از اشتیاقات من در امر کتابخوانی تو مدرسه اس در ابتدایی یه بار معلممون برای بچه ها کتاب اورد که بخرن من یه کتاب برداشتم در مورد یه حانواده ی افریقای که یه عقاب زخمی رو نگه میدارن و بعد پرش میدن قیمت این کتابه دویست تومن بود و میدونم که مامانم پول نداد تا بخرمش پس دادم

یه کتاب دیگه هم از این موارد در مورد سنگها بود که قیمتش 700 تومن بود و من اوردم خونه حتی اون موقع ها یه وسواس واشنم که یه کاری که هیجان زده بودم براش باید تو شرایط قشنگ انجام میشد مثلا در این مورد من موهامو شونه کردم یه صندلی اوردم گذاشتم جلوی نلویزیون با چادر مامان واسه خودم ساری درست کردم .از لحاظ زمانی این یکی مورد با سریال مسافری از هند همراه بود که من هی با چادر واس خودم ساری میساختم؛یادمه کتاب یه زائده داشت و من هی از مامانم میپرسیدم پولشو میدی ؟ اگه میدی ببرم زائده رو .هی میگفت نه این چیه ببر پس بده و یادمه سر شام بودن برای بار اخر پرسیدم و گفت باشه بهت میدیم و من اون زائده رو بریدم اما فردا پولو نداد و من پسش دادم 

یادم نمیاد این کتاب در مورد سنگ بود یا اون کتاب در مورد عقاب که مامانم گفت ببر پس بده بگو اینو قبلا داشتم حواسم نبود!!!منم بچه بودم عقل نداشتم فکر کردم دلیل خوبیه و رفتم همینو گفنم‌ و یادمه معلمه یه جوزی نگاه میکرد و الان که فکر میکنم میدونم چقدر ضایع شدمو نمیدونم 

دریچه ای که من با کتابها اشنا شدم‌ نمیدونم تو چه مراسمی بود شاید تولدم بود بازم که یه کتاب اطلاعات عمومی نیلوفرانه کادو گرفتم و یه قسمت داشت به اسم ادبیات و در مورد نویسنده ها و سبک ها و اثارشون نوشته شده بود حتی انتهای اون بخش در مورد اثار ادبی بزرگ جهان بود و کتابایی که شاهکاران با اسم نویسنده و کشورش نوشته شده بود و من به خودم میگفتم یه روزی حتما این کتابها رو میخونم 

این یکی واقعه زمانش یادمه دوم راهنمایی بودم نمایشگه کتاب تو مدرسه بود ادنموقع پول تو جیبی داشتم و وسط زنگ بل هیجان پریدم و یه کتااب خریدم؛ شهر ناپدیدان !

هری پاتر اوج قصه ی غم انگیز منه اون سالها هری پاتر خیلی معروف بود و تاره اومده بود اونجایی که الان کامپیوتری وا شده  ، یه کتاب فروشی بود یا یه لوازم التحریر ؛دقیق یادم نیست اما میدونم جلوی ویترینش یه میز گرد بود و روش کتاب هری پاتر و شاهزاده ی دورگه بود.اگه سیر بیرون اومدن جلدها رو بدونیم این جز اولین ها نبود و من به شدت عاشقش بودم که بخرمش چندین و چند بار به مامانم و اینا گفتم .

من تو هر سطحی یه دختر تو زندگیم بود که عاشقش بودم اول فریماه بعد زینب بعد فرنیا !!! اون دوران زینب بود که باباش کتاب فروشی داشت یه بار که یه جورایی خسته کرده بودمشون که برام بخرن رفتم مغازه ی باباش و گفتم هری پاتر دارین؟ اوه که من حتی نمیدونستم کتابها رو کجا میفروشن .در واقع تفاوت لوازم التحریر و کتاب فروشی و کتاب درسی فروشی رو نمیدونستم تا دانشگاه !!!در واقع بابای زینب کتاب درسی میفروخت !!!!

هیچ وقت من به هری پاتر نرسیدم 

مورد بعدی در مورد دایی خدا بیامرزمه .کلا با این ادم در دوران حیاتش رابطه ی خوبی نداشتم در واقع اون مشکلات خودشو داشت .داییم کلی کتاب داشت ازون قدیمیا ،چاپهای سال های سی و  چهل .این کتابا رو گذاشته بود خونه ی مامان بزرگم و من مانند گرگ گرسنه چشمم دنبال اون کتابها بود تا اینکه مامان بزرگم یه روز گفت بیا همشو ببر و من برای اولین بار با یه رمان و در رو شدم . از ویژگیهای مهم کتابها تو دهه ی سی و چهل جلدهای قشنگ بودن و من یادمه یه پلاستیک سیاه بزرگ پر از کتاب .سپبد دندان با قطع کوچک که عکس یه اسکیمو ی برفی روش بود .کتابهای عزیز نسین .اوای وحش  و....و من با عزیز نسین شروع کردم و طنزهای قشنگشو خوندم داستانهایی که یادمه از اون کتابها یکی شوهر پری خانومه که پری خانوم یه زن ثروتمند بود که یه مرد عاشقش شد و باهم ازدواج کردن ولی مشکلاتشون شروع شد و مرد با اینکه خودش برای خودش موفقیتهایی فراهم کرد اما همیشه شوهر پری خانوم خطاب میشد و هیچ وقت خودش دیده نمیشد و این شد که با وجود عشقش به پری از هم جدا شدن تا اینکه هویت خودش رو پس بگیره و از این به بعد خودشو بابت کارهای خودش بیینن اما اوضاع نه تنها بهتر نشد بلکه از این به بعد صداش کردن شوهر سابق پری خانوم و یک کلمه بهش اضافه شده بود فکر کنم اخر ماجرا خودشو میکشه و بهش میگن مرحوم شوهر سابق پری خانوم که دو کلمه زیاد شده بود! البته نگاه میکنم شاید پری نبوده و نازی بوده!

به هرحال داستان بعدی که یادمه کارخونه ی بچه سازیه که مقامات  کشور  بعد از بازدید یه شهر خوب که از افتخاراتش این بود که در هردقیقه یه محصول از کارخونه خارج میشه قرار شده از یه شهر دیگه بازدید کنن و شهردار شهر دومیخودشو به هر دری میزنه که کم نیاره و شهر خوب نشون بده اما در زمانی که مقامات داشتن با ماشین میموندن تو این شهر قطار از ریل خارج شد و خود به دکل برق و کلا برق منطقه قطع شد و تو اون قطار یه زن حامله هم بود و که با این اتفاق دردش شروع شد و داستان کشمکش بعد این اتفاق تا بدو ورود مقاماته که لحظه ای که میرسن زنه میزاد جلوشون و شهر دار میگه راستش میخواستیم نشون بدیم تو شهر ما هم هر دقیقه یه بچه از این کارخونه در میاد

laugh

حالا که چونه ام گرم شده داستان بعدی: داستان بعدی در مورد چندتا جوونه که شهر فرنگی خریدن و میرن محله به محله و عکس میزارن تو دستگاه و یه پولی در میارن .اونا یه چند سری عکس دارن که متناسب با مردم اون محله و مخاطباشون عکس میزارن تو جایگاه .اونا شنیده بودن که تو یه روستا تو یه قهوه خونه پیرمردا جمع میشن و همشون مذهبی ان .پس یه دسته عکس از مکه و جاهای مذهبی اماده میکنن که برن یه پولی در بیارن .مبرن تو قهوه خونه و ازشون میخوان بیان پشت چشمی و عکسها رو میذاره تو دستگاه اما این بین یه اشتباه پیش میاد و عکسهای مذهبی با یه سری عکسهای مستهجن عوض میشه laugh اونی که مسئول مرشد گری بوده شروع میکنه به داستان گفتن ای اقایون ببینین قربون خونه ی خدا بشم این عکس فلان حرمه و... در حالی که اونا داشتن عکس زنای لختو میدین laughخلاصه اون پلاستیک سیاه پر از کتاب منو با خیلی چیزا اشنا کرد .یکی از اون کتابها پولینا بود وقتی که پولینا سوار قطار میره ییلاق و اونجا نین بهترین دوستش میشه !

اما به دلیل رابطه ی معیوب خانوادگیم داییم شاکی شد چرا دادی به اونا و باید پس بیاره و مامان چندتا کتاب برداشت و باز به دلیا نا اگاهی در مورد اینکه چه کتابهایی به درد میخورن و اولویت ادبی دارن باعث شد کتره ای!انتخاب کنیم 

و حاصلش شد کتابهایی مثل مروارید جان اشتاین بکامه رسان مبارز-کودک نیل-اعجاز خوراکیها و.... 

اونچیزی که شد و باعث جدی شدنم شدیکی قبولی دانشگاه بود که دستمو باز گذاشت و بعدی فوران اینترنت 

اره یادمه گوشیهای اندروید قابلیت خوندن پی دی اف داشتن و قبلترها سیستم جاوا که بود باز یه سری کتاب توی ایران پی دی اف بود که متناسب با جاوا طراحی شده بود 

من یه نوکیا کشویی داشتمlaughو تونستم بااون کتاب قلعه ی حیوانات و دو جلد سینوهه رو بخونم!!!اره دو جلد سینوهه 

تا ساعتها از گذشت شب مینشستم و سینوهه رو تد گوشی میخوندم الان که فکرشو میکنم چطوری تونستم یادمه بعد تموم کردنش یه هفته چشم درد داشتم اما می ارزید یه هرچیزی می ارززید 

 

  • هنوز هیچ
  • سه شنبه ۲۸ آبان ۹۸

146

اونشب بعد از دیدن موفقیت و شادی مهدی شبو گریه کردم .دیگه بهم خوردن ریتم خواب و زندگیم برام یه چیز عادی شده اینکه شبا سه شب بخوابم و روزا دیر پاشم کاملا طبیعیه اونشب گریه کردم و گفتم باید حتما تا اخر ماه یه اتفاق خوب برام بیفته وگرنه من دیگه همه چیر و همه کس رو فراموش میکنم و نمیخواستم دیگه بنویسم تا اخر این ماه که دو روز بیشتر نمونده 

اما شرابطی ایجاد شده که باید بنویسم 

اونروز ب اومد .میدونستم که باید یه چیزایی بهش میگم .از دستش ناراحت بودم که چون خودمو دست پایین گرفتم باور کرده که من پایینم .باید مهدی رو نشونش میدادم .اینکارم کردم و بهش توضیح دادم حتی نمیدونست 

اره نمیدونه و حتی ازم نمیپرسه تو چه کارایی ازت برمباد

چند قدم برداشتم من نباید یه باره کلی مطلب بار ب کنم باید اهسته و اروم اروم مسائلو بهش یاد اوری کنم.

برای فردا هم هیجان دارم 

فردا یه مهمونی دعوتیم بعد ازدواجمون که دقیقا یکسالو دوماه ازش گذشته این اولین کار مشترکیه که باهم میکنیم ما تا الان هیچ جا مهمونی نرفتیم هیچ مسافرتی نرفتیم 

و برای اون حرفی که به خانوادش زد در مورد پایان کارم 

این دومساله رو باید بهش بگم و ذهنشو مشغول کنم 

گاهی ب یه حرفایی میزنه که ته ذهنم میره شاید واقعا توجه میکنه 

نمیدونم من از سیاست خوشم نمیومد دلم نمیخواست با شوهرم اینطوری باشم.دوس داشتم دلمو جلوش خالی میکردم و راحت میگفتم و خود خود خودم بودم 

اما نمیشه من پنهون کردم ازش ...دارم اینکارو میکنم و میدونم چرا چون میدونم تحقیرم میکنه

بذار واضح بنویسم که بعدا گیج نشم

من بخاطرش اونشهرو برای دوره ام انتخاب کردم اما هربار اومدم منو با شوخی زمین زد 

به خانواده اش گفت که من اونجا رو تموم کردم 

وقتی دوره امو تموم کردم و تصمیم گرفتم برم جای خوب بهم چند بار گفت تو نباید این میشدی تو باید اون میبودی در صورتی که همین بودن من کم نیست و من بخاطر اون خودمو کوچیک کردم 

دقیقا بهمین دلیل وقتی از بیمارستان اومدم بیرون نگفتم مترون بهم چی گفته چون میدونم که باز منو کوچیک میکرد

بهش نگفتم که کجا ارایشگاه رفتم بهش نگفتم رفتم یه جای ارزون که عادت نکنه 

نگفتم دارم سعی میکنم برای تخصص بخوم چون ارم نپرسید وقتی دوره ام تموم شد ازم نپرسید نیلو با حودت چند چندی چی میخوای 

تصمیم داشتم فردا موقع برگشت از حلقه بگم و اون موضوع رو توسرش بندازم اما الان میدونم که برای گفتن اون وقت هست بهتره فردا همین دوتا موضوع رو بگم 

نمیشه با خدا و خودم قهر کنم و ننویسم 

باید این روزا رو بنویسم و بدونم جدال داخل زندگیم چطور بوده 

اینبار تصمیم جدی گرفتم و دارم رو یه روال پیش میرم و اول هر راهی اینه که خوب گذشته اتو بشکافی 

یه جورایی مثل مراحل توبه است 

اول باید پشیمون بشی بعد باید تصمیم بگیری دیگه اونکارو نمیکنی بعد تصمیم بگیری جبران کنی بعد حق مردمو بدی بعد حق خدارو 

البته این چندروز وضع اینترنت داغونه و باز کشور ریخته بهم 

نمیدونم چی شده یا چی میشه اما بیرون دنیا هم مثل درونم اشفته اس 

انگار زندگی درونیم با بیرونی قاطی شده 

باید یه چند تا دفترچه بگیرم یکی همون که گفتم چرا نابود شدم 

و این یکی بعد از کتاب خوندنم به ذهنم رسید که چه کتابایی تو کتابخونه ام باشه

 

  • هنوز هیچ
  • سه شنبه ۲۸ آبان ۹۸

145

یکم واضح تر باید بنویسم دیشب تا دیر وقت مشغول خوندن ارشیو این نوشته هام بودم خیلی چیزا بطور واضح یادم نمیومد مثلا اون شب که ب کنارم بود یادمه 

یادمه که کدوم ور تخت خوابیده بودم ..نفساش یادمه .همه چی یادمه اما اینکه چرا اونقدر ناراحت یودم یادم نیست 

دیروز حرف قشنگی به آرزو زدم که خوشم اومد 

آش تو سرمو دارم هم میزنم 

اره خودشه خود خودشه،دارم هم میزنم 

یه چیزی الان تو سرم میچرخه که من سعی در نادیده گرفتنش دارم اما میچرخه 

قبلا میگفتم بین زنده بودن و زندگی کردن گیر کردم الان درواقع به زنده بودنم مشکوکم 

بین مردن یا زنده بودن یا زندگی کردن دست و پا میزنم در واقع اپشن انتخابیم بین مردن و زندگی کردنه 

من الان تو دوران زنده بودنم اما فکر میکنم یه روزی زندگی میکنم مثلا دارم تو ذهنم دلیل میتراشم که ب طرحش تموم بشه نجاتم میده 

منو به رویاهام میرسونه 

بعد تو دلم میگم اگه ب منو نجات نداد چی باز دوس دارم زنده بمونم ؟

از این چهار دیواری برم تو چهاردیواری دیگه؟

بعد خودمو دلداری میدم میگم درس میخونم و خودم خودمو نجات میدم بعد ته دلم میگم اگه این شکست بخوره چی؟

اینکه قانون اولم زنده موندن تو هر شرایطیه سرجای خودش اما مشکوکم

به هر حال این پست در این مورد نیست 

وقتی آش سرمو هم میزنم خیلی سوالا میاد تو سرم که پیدا کردن جوابشونو موکول میکنم به بعدترها 

فعلا عجله ای نیست چه برای مردن چه برای بردن !

این پست در مورد اینه که کی ؟ از کی همه چی داغون شد از کی باید جبران بشه 

امروز ساعت 11 از خواب پاشدم و الان که دارم اینارو مینویسم ساعت 4 بعداز ظهره و من دارم فکر میکنم یه ریز مامانم چند بار صدام زد.ممکنه نگرانم شده باشه اما گذشته چیز عجیبیه که به یادم میاد قبلانا وقتی موقع کنکور من ناراحت میشدم از اینکه منو تو خونه حبس میکنن که درس بخونم و همینطور تو لاک خودم میرفتم 

مامانم میگفت تو همیشه ناراحتی و افسرده تو اصلا شاد نیستی 

و من فکر میکردم که چه ادم بدی هستم و من باید شاد باشم و باز خودمو مقصر میگرفتم 

الانم حس میکنم منو مقصر میدونن که افسرده ام و شاد نیستم 

به هر حال فکر کردم و فکر کردمو فکر کردم و فکر کردم هر بار که پرت شدم از موضوع باز خودمو کشوندم به این موضوع که کی؟ از کجا خراب شد 

تا الان درست فکر میکردم سال  88 جواب منطقی ای هست اما نیاز به موشکافی داشت 

من باید برگردم به 24/5/88 و خودمو از اونجا شروع کنم و نیلوفری باشم که قراره گذشته اشو چبران کنه نه آینده اشو 

درسته اشتباه من همین بود من قرار نیست حد فاصل سال 88 تا 98 رو درست کنم من قراره سالهای 72 تا 88 رو درست کنم 

یعنی من 

هویتم من باید اول هویتم رو درست کنم لگد مال شدن همه چیو 

در این مورد هم فکر کردم اما بعدا مینویسم الان احساس میکنم عصبی شدم

  • هنوز هیچ
  • سه شنبه ۲۱ آبان ۹۸

144

امروز اجازه میدیم خر افسردگی سوار ما بشه

  • هنوز هیچ
  • سه شنبه ۲۱ آبان ۹۸

143

یادم میاد یه جایی در مورد قوانین زندگیم نوشته بودم 

قانون یک من باید زنده بمونم 

قانون دو من فقط خودمو انتخاب میکنم

قانون سه 

این قانون امروز تصویب شد بخاطر بررسی کمد لباسام که هرچیزی رو اجبارا تنم کردم اسم این قانون قانون" هر" هست 

هر چیزی رو نخر

هر چیزی رو مگو

هر چیزی رو قبول نکن

هرکاری رو نکن

وقتی هررررررر کاری داری میکنی این قانون میگه متوسط نباش هر چیزی رو الکی الکی تو پاچت نکن 

وقتی قبول میکنی هر چیزی رو تو تنت کنی یا هر چیزی رو قبول کنی دیگران نمیفهمن تو داری گذشت میکنی تا برای اونا سخت نباشه احساس پیروزی میکنن و فکر میکنن نیاز تورو براورده کردن

هرررر یادت نره 

هر یعنی متوسط نباش

  • هنوز هیچ
  • سه شنبه ۲۱ آبان ۹۸

142

باز شب شده و من قراره فکر کنم 

من میدونم که باید جبران کنم اما چه جوری از کجا

من همش میگم ده ساله گه من من نیست 

این حقیقته

در واقع از سال 88  شروع کردم به گند زدن در مورد انتخابای بزرگ‌زندگیم 

مثل کنکور 

مثل طرح 

مثل ازدواج 

حالا به اینام برمیگردم و اینارو هم موشکافی میکنم اما دقیقا چقدر باید برگردم عقب درسته از سال ۸۸ به بعد همه چی بدترو بدتر شد ولی دلیل نمیشه قبل از اون خوب بوده باید به قبل از اون فکر کنم که چقدر باید برگشت عقب

  • هنوز هیچ
  • سه شنبه ۲۱ آبان ۹۸

141

از همیشه میدونستم که من ذهن ترتیبی لعنتی ای دارم و برای رسیدن به یه هدف لعنتی باید و باید اونو تقسیم کنم و بشکافمش واسه همین اون شب نوشتم که خوشم اومده از موشکافی مسائل 

خب گذشته ی من چیز وحشتناکیه که من باید ازش عبور کنم .گاهی دلخوشیایی مثل کارم و پول منو دور کرد اما هر چقدر جلو میریم من باز برمیگردم به گذشته ام .درواقع تا زمانی که اصلا نشه گدشته هر روز تکرار میشه در آینده ای دارم براش نقشه میکشم بازم تکرار میشه و اونا رو اضافه میکنه به گذشته ی دردناکم

اولین قدم پرسیدن چندتا سوال ساده است از خودم

میخوای گذشته رو درست کنی؟

بله 

چه کارایی کردی؟تو چه وضعیتی هستی ؟

چه کارایی میتونی بکنی؟

چه کارایی باید بکنی؟

دور و بریات چی؟

چی باید فراهم بشه 

چقدر زمان میبره

 

از فرصت شب زنده داری هام استفاده کنم و برای این سوالا یه پاسخ پیدا کنم .فک کنم قدم مهم بعدی خرید اون دفترچه باشه 

اسم دفترچه رو میذارم "چرا نابود شدم"

 

  • هنوز هیچ
  • دوشنبه ۲۰ آبان ۹۸