Daisypath Happy Birthday tickers Daisypath Happy Birthday tickers Daisypath Anniversary tickers Daisypath Anniversary tickers Daisypath Graduation tickers Daisypath Vacation tickers >
l

19

بخشیدن عینیت به  هویت کاراکترها:
در واقع بحث اینطور است که هر کاراکتر یک محدودی اخلاقی رو معین میکنه که این اخلاقیات در سطح پایه توسط من آرمانی وضع شده که نشان از هویت هر کدوم از آنهاس
در این چند روز در کشاکش شخصیت ها بودم و در واقع یک چیزی در این میان لنگ میزد و شاید این عینیت باشه.
در واقع این پروسه رو نمیشه با یک مفهوم صرفا انتزاعی پیش برد و باید به اون جان بخشید
اما 
و از آن  اما های بزرگی که همیشه در پیش روی من بود
تا چه حد میتونم در افتراق و جان بخشی به شخصیت هام پیش برم؟ شاید اندکی 
اما شاید فعلا در گام بعدی رفتاری متناسب  و معقول باشه و قاعدتا امتحانش بهتر از هیچ باشه 
فلسفه ی ترس:
این قسمتم از روی کودکیم گرفتم زمانی که یه مداد و پاک کن تو جیبم بود و تند نماز مخوندم وبعدش میرفتم دنبال درس!!(یک شخصیت شکسته)
یا زمانی که ترس ولرز های شبانه ام شروع شد تنها نقظه ی امن پتوم بود!
در واقع الان قصدم برگشت به گذشته نیست و فلسفه ام در مورد زماناصلا اینا نیست و بعدا و به وقتش باید مفصل بنویسم 
اما حس میکنم این نقاب و پنهان شدن رو بیشتر از هر چیزی احتیاج دارم شاید نیاز به شجاعت دارم حتی به روش کاذب
فلسفه ی راستگویی:
باز به طناب در هم تنیده ی زمان رسیدیم ، گذشته/ حال/ آینده 
گدشته: من یک راز دارم ! الان رازمو بین هزاران کد دودویی 01 پیدا کردمش و در واقع لذت بردم از  این راز دردناک
من چکار کردم؟ پله ساختن ..شیره کشیدن!!!من همین کارو کردم عصاره ها رو که کشیدم رها کردم! در خوشبینانه ترین حالت واکنش به محدودیاتم بوده 
آینده:  "فلسفه ی دروغ گویی"در نزدیک ترین حالت به حقیقت بر روی آینده فوکوس کرده و در سلطه ی "درد موفقیت و مقبولیت " قرار گرفته در واقع احساس میکنم بیشتر از شکست میترسم
             یا از این حال برای سرپوشی شکستهام استفاده میکنم یا واقعا این حال وجود داره و اونهام شکست نیستن رهایشن ! من که نمیدونم!
حال و پروست خوانی:شاید لمس حال رو در طرف خانه ی سوان از زبان جناب پروست بیابیم!
  • هنوز هیچ
  • جمعه ۸ دی ۹۶

18

به خودم قول دادم خودمو بکشم بالا

به نظرم بابد خودمو وا کاوی کنم

اگه میخوام جلو برم باید چند تا من در خودم ایجاد کنم نمیدونم عوارض طولانی مدتش چیه اما شایدبه این چند منی احتیاج مبرم دارم

 

من سر درگم اسمشو میذارم حیران

منی که با دنیا سر سازگاری داره اسمشو میذارم حنا

منی که داره تلاش میکنه برای آرمان اسمشو میذارم فرانی

و من آرمانی و نهایی میشه نیلوفر

ممکنه در آینده تغییراتی بدم اما یه بستریه برای اینکه بین روزهادقیقه ها ثانیه ها یه افتراقی بدم 

اما همه ی اینا در یه من بزرگتر به نام من هنوز هیچ در جریان باشه؟ 

من  کی ام؟

 

  • هنوز هیچ
  • دوشنبه ۴ دی ۹۶

17

بارها و بارها آغار میشوم اما به پایان نمیرسم!

 

  • هنوز هیچ
  • جمعه ۱۷ آذر ۹۶

16

باشه.

دقیقا هر روز اینجمله رو تکرار میکنم که خیلی خب تو حالا که اینطوری شده نباید ببازی

و تقریبا هر روز آخر شب میفهمم که چرت گفتم

اما اینطوری که نمیشه درسته؟

بالخره باید یه کاری کرد

  • هنوز هیچ
  • چهارشنبه ۱۲ مهر ۹۶

15

ما نباید ببازیم 

نباید؟ ما خیلی وقته که باختیم

  • هنوز هیچ
  • دوشنبه ۱۰ مهر ۹۶

۱۴

عطش دارم..یه بستنی رو با حرص خوردم..یه لیوان اب یخم روش...داره مغزم میپوکه..من دارم بال میزنم نا این زندگی لعنتی رو عوض کنم.

۲۴ سالمه اما مغزم روحم جسمم بیش از ۱۴ سال جلو نمیره انگار همونجا خشکیده ام..همونجا متوقف شدم ..آره همینطوره..

اما دیگه نمیخوام زیر سایه ی ۱۴ سالگی زندگی کنم...نمیخوام همیشه تو آینه نگاه کنم بگم این من نیستم..من باید عوض بشم ..باید سریع عوض بشم.

من تا ۴ ماهه دیگه نامزد میکنم ...من نمیتونم مسئولیت یه همسر و یه مادرو به دوش بکشم در حالی که هنوز بیش از یه دختر ۱۴ ساله نیستم....

من آرمانگرای محضم...همیشه از خودم انتظار بیشتری داشتم از یه ادم انتظار بیشتری داشتم.لعنتی همین داره منو از هم میپاشونه من هیچ توانایی ندارم...

روزای ۱۴ سالگی واقعیم ارزو داشتم با دوستام برم بیرون .برم دنبال یه فنی ..یه هنری اما همیشه گفتن درس بخون .درست مهم تره الان یه لیسانسه ی درس خونده هستم که در معرض واپاشی عصبیه..نه درسش اهمیتی داره نه از زندگی لذت برده.

برای عمر از دست رفته چکار میشه کرد.جز اینکه بشینم گریه کنم و در بستر مرگ دراز بکشم..دوراه بیشتر ندارم..یا باید با خودم کنار بیام و باور کنم ۲۴ سالمه..یا باید از صفر شروع کنم و برگردم به ۱۴ سالگیمو توانایی ها وجود خودمو طور دیگه ای بسازم...ایا من توانشو دارم؟.

من جز خودم هیچ کسو تو این زندگی ندارم ..هیچ کسو

حالم اصلا خوب نیست..۱۰ سال تو زندگیم عقبم

  • هنوز هیچ
  • دوشنبه ۱۰ مهر ۹۶

13

اعطای هدیه به خودم به دلیل صبر و شکیبایی در فارغ التحصیلی 

جز کتاب خوندن تو زندگیم میتونم چیکار کنم؟


  • هنوز هیچ
  • چهارشنبه ۵ مهر ۹۶

12

پس از افتو خیزهای فراوان فارغ التحصیل شدم

  • هنوز هیچ
  • جمعه ۳۱ شهریور ۹۶

11

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
  • هنوز هیچ
  • پنجشنبه ۲۳ شهریور ۹۶

10


هنوز به اون مهمونی لعنتی فکر میکنم ..اینکه من چقدر وصله ی ناجور اون جمع یودم اینکه چقدر رفتارا عجیب بود..

اینکه همه داشتن نقش بازی میکردن 

مشکل من ایمه که نمیتونم با آدما کنار بیام..با نقشاشون ..با هدفاشون با الکی دویدناشون با سر دادن شعارهای بی مغزشون.

تو هر جمعی که وارد میشم برام بلا استثنا پوچن مگر اینکه خلافش ثابت بشه...

دنیامون دست آدمای حقیره..ادمای کوچیکی که دنبال پول و لذت و هیچ و پوچن

من نمیخوام به دنیاشون بمالم ..اما از نگاهشونم هم نفرت دارم .از اینکه کمت میدونن...

برای منم که زندگی همیشه سخت ترین ها رو خواسته

نمیدونم چطوری باید درستش کنم.

واقعا نمیدونم


  • هنوز هیچ
  • پنجشنبه ۲۳ شهریور ۹۶