اونشب بعد از دیدن موفقیت و شادی مهدی شبو گریه کردم .دیگه بهم خوردن ریتم خواب و زندگیم برام یه چیز عادی شده اینکه شبا سه شب بخوابم و روزا دیر پاشم کاملا طبیعیه اونشب گریه کردم و گفتم باید حتما تا اخر ماه یه اتفاق خوب برام بیفته وگرنه من دیگه همه چیر و همه کس رو فراموش میکنم و نمیخواستم دیگه بنویسم تا اخر این ماه که دو روز بیشتر نمونده 

اما شرابطی ایجاد شده که باید بنویسم 

اونروز ب اومد .میدونستم که باید یه چیزایی بهش میگم .از دستش ناراحت بودم که چون خودمو دست پایین گرفتم باور کرده که من پایینم .باید مهدی رو نشونش میدادم .اینکارم کردم و بهش توضیح دادم حتی نمیدونست 

اره نمیدونه و حتی ازم نمیپرسه تو چه کارایی ازت برمباد

چند قدم برداشتم من نباید یه باره کلی مطلب بار ب کنم باید اهسته و اروم اروم مسائلو بهش یاد اوری کنم.

برای فردا هم هیجان دارم 

فردا یه مهمونی دعوتیم بعد ازدواجمون که دقیقا یکسالو دوماه ازش گذشته این اولین کار مشترکیه که باهم میکنیم ما تا الان هیچ جا مهمونی نرفتیم هیچ مسافرتی نرفتیم 

و برای اون حرفی که به خانوادش زد در مورد پایان کارم 

این دومساله رو باید بهش بگم و ذهنشو مشغول کنم 

گاهی ب یه حرفایی میزنه که ته ذهنم میره شاید واقعا توجه میکنه 

نمیدونم من از سیاست خوشم نمیومد دلم نمیخواست با شوهرم اینطوری باشم.دوس داشتم دلمو جلوش خالی میکردم و راحت میگفتم و خود خود خودم بودم 

اما نمیشه من پنهون کردم ازش ...دارم اینکارو میکنم و میدونم چرا چون میدونم تحقیرم میکنه

بذار واضح بنویسم که بعدا گیج نشم

من بخاطرش اونشهرو برای دوره ام انتخاب کردم اما هربار اومدم منو با شوخی زمین زد 

به خانواده اش گفت که من اونجا رو تموم کردم 

وقتی دوره امو تموم کردم و تصمیم گرفتم برم جای خوب بهم چند بار گفت تو نباید این میشدی تو باید اون میبودی در صورتی که همین بودن من کم نیست و من بخاطر اون خودمو کوچیک کردم 

دقیقا بهمین دلیل وقتی از بیمارستان اومدم بیرون نگفتم مترون بهم چی گفته چون میدونم که باز منو کوچیک میکرد

بهش نگفتم که کجا ارایشگاه رفتم بهش نگفتم رفتم یه جای ارزون که عادت نکنه 

نگفتم دارم سعی میکنم برای تخصص بخوم چون ارم نپرسید وقتی دوره ام تموم شد ازم نپرسید نیلو با حودت چند چندی چی میخوای 

تصمیم داشتم فردا موقع برگشت از حلقه بگم و اون موضوع رو توسرش بندازم اما الان میدونم که برای گفتن اون وقت هست بهتره فردا همین دوتا موضوع رو بگم 

نمیشه با خدا و خودم قهر کنم و ننویسم 

باید این روزا رو بنویسم و بدونم جدال داخل زندگیم چطور بوده 

اینبار تصمیم جدی گرفتم و دارم رو یه روال پیش میرم و اول هر راهی اینه که خوب گذشته اتو بشکافی 

یه جورایی مثل مراحل توبه است 

اول باید پشیمون بشی بعد باید تصمیم بگیری دیگه اونکارو نمیکنی بعد تصمیم بگیری جبران کنی بعد حق مردمو بدی بعد حق خدارو 

البته این چندروز وضع اینترنت داغونه و باز کشور ریخته بهم 

نمیدونم چی شده یا چی میشه اما بیرون دنیا هم مثل درونم اشفته اس 

انگار زندگی درونیم با بیرونی قاطی شده 

باید یه چند تا دفترچه بگیرم یکی همون که گفتم چرا نابود شدم 

و این یکی بعد از کتاب خوندنم به ذهنم رسید که چه کتابایی تو کتابخونه ام باشه