از همیشه میدونستم که من ذهن ترتیبی لعنتی ای دارم و برای رسیدن به یه هدف لعنتی باید و باید اونو تقسیم کنم و بشکافمش واسه همین اون شب نوشتم که خوشم اومده از موشکافی مسائل 

خب گذشته ی من چیز وحشتناکیه که من باید ازش عبور کنم .گاهی دلخوشیایی مثل کارم و پول منو دور کرد اما هر چقدر جلو میریم من باز برمیگردم به گذشته ام .درواقع تا زمانی که اصلا نشه گدشته هر روز تکرار میشه در آینده ای دارم براش نقشه میکشم بازم تکرار میشه و اونا رو اضافه میکنه به گذشته ی دردناکم

اولین قدم پرسیدن چندتا سوال ساده است از خودم

میخوای گذشته رو درست کنی؟

بله 

چه کارایی کردی؟تو چه وضعیتی هستی ؟

چه کارایی میتونی بکنی؟

چه کارایی باید بکنی؟

دور و بریات چی؟

چی باید فراهم بشه 

چقدر زمان میبره

 

از فرصت شب زنده داری هام استفاده کنم و برای این سوالا یه پاسخ پیدا کنم .فک کنم قدم مهم بعدی خرید اون دفترچه باشه 

اسم دفترچه رو میذارم "چرا نابود شدم"